تمامن آزاد

ژانویه 28, 2011

گناهش به گردن دختر همسایه که مرا عاشق کرد.

مسوولیتش به عهده ي ملای محل که مرا کافر کرد.

در این دنیا من در قبال خودم هیچ مسوولیتی ندارم.

هر تکه از جسم و روح من از آن دیگری است.

کسب و کار / کشت و کار

ژانویه 28, 2011

 

آقای مدیر پیرهن مشکی پوشیده بود. ریشش را حتمن یک هفته ای می شود که دست نزده.موهایش را هم. شال سیاهی به گردن انداخته. با این یال و کوپال رد خور ندارد که می گویند دوستار اهل بیت است. برای عزای امام حسین ببین چه سنگ تمامی گذاشته مومن. کلاس‏ها را تعطیل کرده. از بچه ها خاسته تا دسته راه بیندازند.بچه ها هم از خدا خاسته. شال انداخته اند به چه بلندی. تعطیلی کلاس را عشق است. عزا و عروسی‏اش توفیری نمی کند.

مدیر با نگاهش می گوید: بزرگان تشریف بیارن جلوی دسته. ما به همدیگر نگاه می کنیم.

انصافن کشاورز کاربلدی است. بزنگاههای کاشت، داشت و برداشت را فوت آب است. امروز روز کاشت است. امام جماعت مسجد محل هم هست. خدا را چه دیدی شاید نماینده ی مجلس هم آمد. خیر محل هم که هست. همه هستند. بیشتر باید توی چشم بود. مجلس باشکوهی شده. سرم گیج می رود. یاد آن شعر معروف ملک الشعرای بهار می افتم.

در محرم اهل روی خود را دگرگون می کنند/ از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند / بر یزید زنده می گویند هر دم صد مجیز……تا خرند این قوم رندان خرسواری می کنند.

واقعيت هويت/ هويت واقعي

سپتامبر 29, 2010

ديروز سر كلاس يكي از دانشجوها وقتي اسم صادق هدايت را آوردم پرسيد:
آيا صادق هدايت كه آن كتابها را نوشته ( با اشاره به بعضي از داستان هاي او ) مسلمان بود؟
سوال فربهي بود.گرچه شايد خودش نمي دانست.
اگر نخاهيم جوابي سربالا و كليشه اي و كلي بدهيم يعني كمي عميق تر فكر كنيم و از حرفهاي سطحي دست برداريم راستي جواب چيست؟
پاسخ جدي به اين سوال فربه مي تواند جواب خيلي از پرسش ها و سرگشتگي ها و و گم بودگيهاي خود ما باشد.

غم نان اگر بگذارد

سپتامبر 15, 2010

مدتي خطوط مبتلاي حال من شده بود و پستي نداشت.دست ودلم به نوشتن نمي رفت.اصلش اين كه در كنار اندوهان ديگرم، غم نان نمي گذاشت. هنوزهم هست اليته.مگر روزي ميرسد كه نباشد. روزش برسد هم ديگر ما نيستيم كه ببينيم.

1- سه شمبه پس از مدتها كه براي ديدن كسي جايي نرفته بودم، حسين حيدري دوست داشتني را ديدم.براي ديدنش رفتم فرهنگستان زبان فارسي. در مورد او وبلاگ خوبش به نام » غريبه نام آشنا» در بلاگفا http://www.heidari55.blogfa.com/بعدن خواهم گفت.

2- آنجا دست بر قضا نشست نقد آثار سه گانه ي فاضل نظري*( مقداري شعر قابل توجه دارد به سبك شعر كلاسيك.)برقرار بود.عده اي آمده بودند. سخنرانها( منتقدان)علي گرمارودي و بهادر باقري بودند و علي اصغر محمد خاني هم برگزار كننده بود.

دوكلام درباره ي جلسه نقد شعر:

خلاصه كلام حرف مفت بود كه فوران مي كرد. به نظرم ديگر دوره اين حرفها سر آمده.توضيحات آبدوغخياري در مورد نقد شعر و نقد اثر ادبي، مال امروز نيست. مي پرسيد چرا؟ چون علمي نيست.نه تعريف دارد. نه بر مبناي نظريه است ونه متدولوژي دارد.آين قبيل حرفها را ديگر به زور سرنيزه و باتوم هم نمي شود به كسي قبولاند.اگر مجال بود مصداقي تر و مفصل تر مي گفتم چرا حرفهاي آن منتقدان پشيزي نمي ارزيد.

بگذريم.كاش اين استادان خودخانده بلد بودند و يك سري مي زدند به سايت هاي تحليل و نقد و نظريه ادبي.يا يا لااقلكندش از يه نفر پرس و جو مي كردند.

نقد و تحليل آثار ادبي گوش شيطان كر، براي خودش يك علم است. مستقل از ادبيات.هر ننه قمري كه نبايد دست به نقد بزند. گيرم سرش به آخور حكومتي باشد.

القصه.دوباره تصميم دارم بنويسم در خطوط.اين بار سعي مي كنم نوشته هايم سياسي نشود. اگر بشود و اگر غم نان بگذارد و اين فليتر لعنتي

کمترین تحریری از یک آرزو

این است

آدمی را

آب و نانی باید و آن گاه آوازی

در قناری ها نگه کن در قفس

تا نیک دریابی

کزچه در آن تنگناشان

باز شادی های شیرین است

کمترین تحریری از یک زندگانی

آب، نان، آواز

ور فزونتر خواهی از آن

گاهگه پرواز

ور فزونتر خواهی از آن

شادی آواز

ور فزونتر باز هم خواهی

بگویم باز

آن چنان اين جا به نان و آب بر ما تنگسالی گشت

که کسی به فکر آوازی نباشد

اگر آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود

(محمد رضا شفیعی کدکنی)

اي شادي آزادي

ژوئن 16, 2010

به تازگي ( شايد از يك سال پيش ) تلويزيون فارسي وان (Farsi1 )شروع به كار كرده و شده است نقل محفل ايرانيها و داستان سريالهاي آن محبوب بينندگان پرشماري كه جاي خالي شاديها و سرگرمي هايشان را با آن پر مي كنند. گرايش عمومي به اين كانال به گونه اي است كه حتا متوليان رسمي كشور( با اين كه طبق قانون فعلي ماهواره ممنوع است) ناگزير به اظهار نظر در اين مورد شده اند.
اين قصه براي من وخيلي هاي ديگر پرسشي آفريد كه : دليل اين اقبال عمومي جامعه ايراني به فارسي وان چيست؟
به نظر مي رسد پاسخ اين پرسش در آن حديث مكرر مشهور نهفته باشد: الانسان حريص علي ما منع.
به عبارت ديگر گرايش عمومي مردم به اين كانال شايد نوعي واكنش به خاست رسمي حاكمان و گريز پرشتاب از ممنوعيت هاي موجود و از سوي ديگر نشانه اي از علاقه ذاتي انسان به آن گوهرهاي غايب از نظر در شرايط ايران امروز است: ارزش زندگي ، شادي و آزادي

اي شادي آزادي
وقتي كه تو بازآيي
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد

تمام پویه ي انسان

ژوئن 12, 2010

چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل همه عمرش مسخّر شادی است
چنان که هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویه ي انسان به سوی آزادی است
شفیعی کدکنی (م.سرشك)

در اوج با فرشته ها

آوریل 14, 2010

حكايت ما نوشتني نيست.زبان ميخاهد و ديدار و چشمي براي ديدن هم و گوشي براي شنيدن حرف دل.حديث ما حديث مكرر و مفصل دلتنگي است.بي فرشته ها پريدن دشوار است . نمي شود اصلن.نوروز امسال نوروز غريبي بود. نمي دانم نوروزت چگونه گذشت. يعني درستر بگويم مي دانم . خوب مي دانم. خوب. دلتنگي يراي فرشته.اشكي براي نديدنش وبغضي براي نبودنش.اگر دلي پر نباشد جا براي نبودنش هست تا مهمانت شود. آن وقت دست  در دستش بگذاري و فقط نگاهش كني. مي شود همه ي اين كارها را كرد اگر دلت با او باشد. حتا با اين كه شايد نيست ولي تو حس اش مي كني.حس خوب پريدن با فرشته ها.

فوریه 24, 2010

شاعر ملي

سرود ابراهيم در آتش رو به درخاست دوستي در وبلاگ ميگذارم.براي خودم يادآور اندوهاني است كه تازه سربرگشوده است. يِادآور صداي مردوار دوستي نازنين كه چنانش ميخاند كه گويي آنك ابراهيم در آتش است.حيف كه صدايش را ندارم. گناه تاكيدهاي شعر از من است. سرود ابراهيم در آتش را صداي شاملوي بزرگ از اينجا بشنويد.

در آوار خونین گرگ و میش / دیگر گونه مردی آنک / که خاک را سبز میخواست

وعشق را شایسته زیباترین زنان / که اینش به نظر / هدیتی نه چنان کم بها بود / که خاک وسنگ را بشاید

چه مردی! چه مردی!

که میگفت قلب را شایسته تر آن / که به هفت شمشیر عشق درخون نشیند /

وگلو را بایسته تر آن / که زیباترین نام ها را بگوید

و شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق / میدان خونین سرنوشت / به پاشنه آشیل در نوشت

روئینه تنی که راز مرگش /  اندوه عشق و غم تنهایی بود

آه اسفندیار مغموم

تورا آن به / که چشم فروپوشیده باشی

آیا نه / یکی نه بسنده بود؟ / که سرنوشت مرا بسازد؟

من تنها فریاد زدم:نه!

من از / فرورفتن تن زدم / صدائی بودم من / شکلی میان اشکال  / ومعنائی یافتم

من بودم وشدم

نه زآن گونه که غنچه ای گلی /  یا ریشه ای که جوانه ای / یا یکی دانه که جنگلی

راست بدان گونه / که عامی مردی شهیدی / تا آسمان براو نماز برد

من بینوا بندگکی سربراه نبودم / وراه بهشت مینوی من  / بزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر گونه خدائی می بایست / شایسته آفرینه ای / که نواله ناگزیر را / گردن کج نمی کند

وخدایی / دیگرگونه آفریدم

دریغا/ شیر آهن کوه مردا که توبودی!

 و کوه وار / پیش از آنکه به خاک افتی / نستوه و استوار / مرده بودی

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت ترا بتی رقم زد / که دیگران می پرستیدند

بتی که دیگرانش می پرستیدند

در برف ريز

ژانویه 26, 2010

در برف ريز رد پاي ما مي ماند

اگر چه نه براي هميشه

و آنان كه از پي ما مي آيند

وسوسه اند كه پا جا پاي ما بگذارند

اي آنان كه در پي من آمده ايد

هش دار

من خود به گمراه آمده ام

 بيش از اينم سرزنش گناه سفيد برف مباد

سياه و سفيد، خاكستري

ژانویه 6, 2010

1- راست مي گويد مسعود بهنود.آنجا كه در كتاب » اين سه زن» * مي نويسد: سفيد و سياه كردن و مطلق كردن از تكنيك هاي متداول ماست.عجب ملتي هستيم ما. مدام سياه وسفيد مي خاهيم و مي دانيم.

2-   وبلاگ دانشمند مطلبي نوشته است كه براي پرهيز از خيلي چيزها به آن لينك نمي دهم. خودتان با هر روشي كه خداپسندانه است پيدايش كنيد.حرف درستي را نوشته است. چند روز پيش در جلسه اي كه متاسفانه من هم بودم همين حرفها را البته با لحني تندتر گفتم. يك نوعي آسيب شناسي جريان و جنبش سبز است. مطلبش را هم به طور مفصل نوشته بودم. ولي اين روزها گويا ننوشتن بهتر از نوشتن است.فعلن خبرهاي مدام در راه است. جاي هيچ تحليلي نيست.

  • كتاب اين سه زن روايت تاريخي سه زن در تاريخ معاصر ايران است. روايت زندگي مريم بهروز، ايران تيمورتاش و اشرف پهلوي. به قلم مسعود بهنود. باز هم نمي توانم به سايتش لينك بدهم .تاريخ سياسي معاصر بسيار درس آموز است البته براي اولي الابصار نه هر كه سر بتراشد به هواي  قلندري.