آقای مدیر پیرهن مشکی پوشیده بود. ریشش را حتمن یک هفته ای می شود که دست نزده.موهایش را هم. شال سیاهی به گردن انداخته. با این یال و کوپال رد خور ندارد که می گویند دوستار اهل بیت است. برای عزای امام حسین ببین چه سنگ تمامی گذاشته مومن. کلاسها را تعطیل کرده. از بچه ها خاسته تا دسته راه بیندازند.بچه ها هم از خدا خاسته. شال انداخته اند به چه بلندی. تعطیلی کلاس را عشق است. عزا و عروسیاش توفیری نمی کند.
مدیر با نگاهش می گوید: بزرگان تشریف بیارن جلوی دسته. ما به همدیگر نگاه می کنیم.
انصافن کشاورز کاربلدی است. بزنگاههای کاشت، داشت و برداشت را فوت آب است. امروز روز کاشت است. امام جماعت مسجد محل هم هست. خدا را چه دیدی شاید نماینده ی مجلس هم آمد. خیر محل هم که هست. همه هستند. بیشتر باید توی چشم بود. مجلس باشکوهی شده. سرم گیج می رود. یاد آن شعر معروف ملک الشعرای بهار می افتم.
در محرم اهل روی خود را دگرگون می کنند/ از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند / بر یزید زنده می گویند هر دم صد مجیز……تا خرند این قوم رندان خرسواری می کنند.