در برف ريز رد پاي ما مي ماند
اگر چه نه براي هميشه
و آنان كه از پي ما مي آيند
وسوسه اند كه پا جا پاي ما بگذارند
اي آنان كه در پي من آمده ايد
هش دار
من خود به گمراه آمده ام
بيش از اينم سرزنش گناه سفيد برف مباد
در برف ريز رد پاي ما مي ماند
اگر چه نه براي هميشه
و آنان كه از پي ما مي آيند
وسوسه اند كه پا جا پاي ما بگذارند
اي آنان كه در پي من آمده ايد
هش دار
من خود به گمراه آمده ام
بيش از اينم سرزنش گناه سفيد برف مباد
1- راست مي گويد مسعود بهنود.آنجا كه در كتاب ” اين سه زن” * مي نويسد: سفيد و سياه كردن و مطلق كردن از تكنيك هاي متداول ماست.عجب ملتي هستيم ما. مدام سياه وسفيد مي خاهيم و مي دانيم.
2- وبلاگ دانشمند مطلبي نوشته است كه براي پرهيز از خيلي چيزها به آن لينك نمي دهم. خودتان با هر روشي كه خداپسندانه است پيدايش كنيد.حرف درستي را نوشته است. چند روز پيش در جلسه اي كه متاسفانه من هم بودم همين حرفها را البته با لحني تندتر گفتم. يك نوعي آسيب شناسي جريان و جنبش سبز است. مطلبش را هم به طور مفصل نوشته بودم. ولي اين روزها گويا ننوشتن بهتر از نوشتن است.فعلن خبرهاي مدام در راه است. جاي هيچ تحليلي نيست.
يكي از مسائل دنياي امروز ما در ايران بخصوص در شرايط كنوني و شايد( چون اطلاع ندارم فقط حدس مي زنم) در بقيه دنيا اين است كه كودكان بدون طي مرحله كودكي نه به لحاظ فيزيكي كه از نظر روحي و رواني بزرگ مي شوند و بدون اين كه شرايط ورود به دنياي بزرگسالان را داشته باشند، قدم به اين مرحله مي گذارند. در واقع دنياي بزرگسالان با همه شرايطش ناخواسته به آنها تحميل مي شود.اگر بخاهم اصطلاح درست تري بكار ببرم مي گويم آنها بزرگ نمي شوند بلكه بزرگانده مي شوند.( به خودم حق مي دهم كه دست به واژه سازي بزنم.چرايش بماند براي آن كه توضيح مي خاهد. اصلن مگر چرا مي خاهد؟) اين يكي از دلايلي است كه كودك ايراني از همان اول با يك دنيا كمبود، احساس اجبار و ناخاهي شرايط پيش رو درگير است.بسياري از رفتارهايي كه امروز در جامعه ايران مي بينيم به نوعي واخاست كودكان بزرگسالي است كه كودكيشان را مي خاهند و در مقابل بسياري از رفتارهاي ناهنجار كودكان جامعه امروز واكنشي است به تحميل شرايط ناخاسته به كودك و توقع درك دنياي بزرگسالان.به زبان ساده تر واقعيت ايران امروز ما و در واقع ايرادش اين است كه هيچ چيزي سرجاي خودش نيست.
مي دانم كه دوستان ايراد مي گيرند كه الان چه وقت اين مطالب است. از اعصاب خوردي و كلافگي بسيار اين روزها خاستم خودم را براي چند دقيقه اي هم كه شده رها كنم.
بعضی وقتها انگار دست آدم به آسمان می رسد.طوری که اصلن تصورش را هم نمی کنی.دستت را دراز می کنی تا ستاره بچینی.ستاره ها خودشان پیش می آیند و دستت را می گیرند.آسمان کمکت می کند.اصلن همه چیز دست به دست می دهد تا تو باشی و ستاره و آسمانی بی دریغ.و تو فکر میکنی برای همنوایی با ستارها هنوزاهنوز وقت داری.
گویی معنای کلمه فرصت را اصلن یادت نداه اند.به خودت که می آیی می بینی اوقات خوش سپری شده و فرصت با ستاره بودن به سر رسیده و دستت از دامن چشمهای خوشرنگ آسمان کوتاه است.دریغا که فرصت همیشه مثل آه کوتاه است. مجالت که دست می داد و می دیدیش زنده می شدی.گنجینه ی امید بود.سبد سبد گلهای صد برگ لبریز از زندگی.صفای کیمیای روزگار را در او می دیدی.
ناامید که می شدم از غمهای غریب غربت مکرر زندگی می رفتیم به دیدارش.و همو بود که از چینی نازک تنهایی اش نرم و آهسته آب حیاتمان می داد سیر.در آن مدت کوتاه دیدار اصلن نمی فهمیدی که آن سرگشته نومیدی که تویی چطور با جادوی کلامش پر می شدی از طراوت زیبای شور زندگی و امید به فردا.گویی همه غمهای عالم از دلت پر می کشید.افسوسا که چه زود دیر شد.
در مرداد یکی از باصفاترین آدمهای روی زمین آسمانی شد.به قول قیصر همشهری اش:
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
می دانم که حالا دارد از آن بالا به ما نگاه می کند.من تازگی لبخندش را می بینم. دوست خوب ما خوش به حال دوست های تازه ات.جای ما خالی.راستی جای تو هم اینجا خیلی خالی است.
جای خالی آن دوست مهربان را به کورش عزیز و خانواده محترمش تسلیت می گویم.
جامعهٔ ما خیلی چیزها را برنمیتابد. ما با سیلی صورتمان را سرخ میکنیم که آبروداری کنیم و دشمنشاد نشویم. ما اندرونی و بیرونی و حیاط خلوت داریم. دالان و پستو و صندوقخانه داریم. سفرهٔ دلمان را پهن نمیکنیم. پول و عقیدهٔ سیاسی و مذهبی و نقشهٔ زندگیمان را در صندوقچهٔ سینهمان پنهان میکنیم که نقطهٔ ضعف دست هرکس ندهیم. نکند که روزگاری دست کسی بیفتد و پدرمان را دربیاورد؛ جوری که نتوانیم سرمان را بلند کنیم. اینجا زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. از زمین و زمان میترسیم و با همه رودربایستی داریم. بیشتر شبیه پیازیم تا نارنگی بیحیا که زود لخت میشود. هر پوستی که ازمان بکنند پوست دیگر داریم. هیچکس تا آخر عمر به مغزمان دسترسی پیدا نمیکند. این خصلتها در ما عمیق شده، از سالهای بسیار دور تا امروز. شخصیت سیاسی و اجتماعیمان با ترس و پنهانکاری گره خورده. ما سنّت اعتراف نداریم. به خوب و بدش کاری ندارم. اینکه حرفمان را بزنیم و راحت بخوابیم، کار ما نیست
از نوشته های هوشنگ مرادی کرمانی
من هم اعتراف می کنم که …
آتشی که به جان درخت بزرگ جنگل افتاد، دیگر کسی از گیاهان دوردست و درختان پایین دست نمی پرسد که آیا می خاهند در این آیین آتش گیران باشند یا نه. اگر به خاست خود آتش را به جان خریدند، با افتخار میسوزند.شاید این آتش پایه جشنی شود عظیم. ولی اگر نخاستند و سرکشی کردند،آتش گوشش به این حرفها بدهکار نیست که نیست. به خاری می سوزاندشان. آن وقت دیگر نه افتخاری نه خاطره ای. سالها بعد هم کسی از حکایت جنگل سوخته یادی نمی کند.همه از آتش سوزان عظیمی قصه می گویند که همه چیز را فرو خورد.
می گفتند باید بزرگ شوی تا این چیزها را بفهمی.بزرگ نشده رنج می کشیدم از دانستن. دانستن بیشتر آزارنده است.همه داننده ها این را می دانند.ندانی راحتی.تا ندیده ای عین خیالت نیست. همین که دیدی نمی توانی بیخیال باشی.
بهنود مطلبی نوشته در مورد حقوق زنان و این که بعضی از شاگردانش مفهوم بی طرفی گزارشنویس را در کلاس از او نمی پذیرفته اند.حق هم دارند.در کلاس خبرنگاری که بودم، بعضی مفاهیم برایم غریب بود. یکیاش همین بی طرفی. اصلن ادعای بی طرفی خودش نوعی طرفداری است. مفهومی پارادوکسیکال است.
مگر می شود یک انسان عواطفش را و احساسش را کنار بگذارد و به پدیده ها بنگرد.دانستن متعهدت میکند.ناخودآگاه تحت تأثیر همین دانستن قرار می گیری و نمی توانی خودت را به کوچه علی چپ بزنی که اگر بزنی خائنی. بدانی و بی خیال شوی از گروه انسانها بیرونی.مصداق خائنان زیاد است چشمت را باز کنی بی هیچ کوششی می بینیشان.
از تهران گردآلود غمزده برایت می نویسم.تا حالا شاید پنجاه بار نوشته ام یعنی خاسته ام که بنویسم ولی نشده است.شاید پیشترها این قدر دلتنگت نبوده ام.
این روزها به لطف خدای رحمان اینترنت دیگر بین آنها که در ایران زندگی می کنند و آنها که بیرون از ایران دیگر چندان فرقی نیست. ولی چرا هست. یک فرق اساسی.در ایران هر لحظه در معرض آنی که بیایند و بگیرند و …همان که در تاریخ آمده در وصف مغولان که آمدند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.
در بیرون ایران روحت را می برند وقتی که می شنوی که بر سر ایرانت چه می آید و در ایران که هستی همه ی زندگیت را فدایی می خاهند تا کمترین حق حیاتی داشته باشی.
می دانم که می دانی اوضاع اصلن خوب نیست.
در مقامهای موسیقی خراسان، مقام دلربایی داریم به نام شاختایی. یکی از ترانه های زیبایی که معمولن در این مقام خانده می شود این است :
ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می شود
شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می شود
یک نصیحت با تو دارم تو به کس ظاهر مکن
خانه ی نزدیک دریا زود ویران می شود
به نظر می رسد همان گونه که در وبلاگ قبلی مان هم گفتیم ( خطوط – پرشین بلاگ*) خانه ی سیاست حکومت اسلامی به سستی نزدیک دریا بنا شده است. یا معماران شتابزده ی آن خبر از توفندگی دریای خضرا ندارند یا این که به خانه ی پوشالی خویش بی اندازه مغرور و خوش بین اند.
*خطوط، نام اولین وبلاگی بود که به کمک دو نفر از دوستان همچون باران در سال 81 یا 82 در پرشین بلاگ درست کردیم. به لطف آقایان به باد رفت.پیشنهاد شد که وبلاگ نویی راه اندازی کنیم. کردیم .امیدوارم به سرنوشت خطوط پرشین بلاگ دچار نشود و دچار نشویم.